چقدر سخته تمام تلاشتو وقتتو و انگیزتو و ذوقتو بزاری که تو زندگیت تغییرات بدی . همه بفهمن که بزرگ شدی مستقل شدی و احساس خیلی خوبی داشته باشی انقدر حالت خوب باشه که دوست داشته باشی که زودترو زودتر همه چی بره جلو چون میدونی موفقیت پیشه روته . چقدر قشنگه که همچین حسی داشته باشی انگار تمام دنیا رو بهت دادن ولی بعده این همه مدت که این همه تلاش کردی یه انتخاب کنی تو زندگیت .یه انتخاب که کلیتش نادرست نیست خودشم شاید جذابیت های خودشو داشته باشه ولی همه اون استقلال و اون همه تلاشی که کرده بودی رو ازت بگیره و حتی از قبل هم بدتر بشی انقدر که حس کنی تو یه زندانی یه زندانی که خودت برای خودت ساختی نمیدونم چرا این کارو کردم وقتی داشتم این کارو میکردم اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم نمیدونم شاید کرده بودم و انقدر که اون حس خوب رو داشتم فکر کردم هیچکس نمیتونه آزادیمو ازم بگیره ولی نه الان نمی بینم من شبیه هرکسی هستم غیره خوده واقعییم فقط دارم تظاهر میکنم که حالم خوبه و اونی نیستم که نشون میدم . میدونی وقتی حالت بدمیشه خودش یه مشکله و اینکه بخوای خودتو خوب نشون بدی یه مشکل دیگه وای که چقدر دلم پره از همه چی ازهمه آدما و بخصوص از خودم ایکاش صبر میکردم البته این مشکل مسلما با صبر حل نمیشد بعضی از مشکلات تا وقتی نری توش ازنزدیک لمسش نکنی حس نمیشن نمیدونم دقیقا کجای داستانم نمیدونم دیگه کیم همون مونای مستقلم یا نه یه مونای تسلیم شده به حرف و نگاه دیگران چقدر بده این حسم خدا جون کمکم کن چون واقعا دارم می میرم روحم هر روز داره پیر میشه هر روز و هر روز پیر تر ... کمکم کن . رفتمو رفتم با سرعت زیاد ولی سره یه دوراهی یه راهی رو انتخاب کردم که منو بر میگردوند به خونه ی اول یا شاید یه درجه پایین تر . دلم پره غصست . پاورقی...
ما را در سایت پاورقی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 2:22